مادر عزیزم :
تو ای محرمترین یارم
تو ای مونس و غمخوارم
به نام نامی مادر
همیشه دوستت دارم

شاخه گل سرخ را
از گلستان کوچک قلبم تقدیم تو می کنم
و با تمام وجود می گویم
دوستت دارم مادر![]()
روزت مبارک مامان جونم![]()
![]()

(( آفرینش ))
خداوند روحی را از خویش جدا کرد و آن را به گونه ای زیبا شکل داد.
او تمام موهبت های جذابیت و مهربانی را به آن روح عطا نمود. خداوند
فنجانی از خوشی را به او داد و گفت: (( از این فنجان منوش مگر آنکه گذشته
و آینده را فراموش کنی٬ زیرا خوشی وجود ندارد مگر آنی.)) همچنین فنجانی از
غم را به او داد و گفت: (( از این فنجان بنوش٬ تا مفهوم نمونه های گذرای خوشی
را در زندگی دریابی٬ زیرا این غم است که همواره افزون می گردد.))
خداوند عشقی را در وجود او نهاد که تا ابد شایسته می ماند و نخستین حسرت خشنودی
دنیوی را به او عطا کرد و نیز حلاوتی را که با نخستین حس چاپلوسی و تملق٬ از میان
می رفت.
خدواند از آسمان خردی را به او عطا کرد تا آن خرد٬ راهنمای او به راه راست باشد٬ و
در عمق قلب او دیده ای آفرید که نادیده ها را میدید و به او نیکویی و محبتی به نسبت
موجودات دیگر عطا نمود. خداوند با جامه ای از امید که فرشتگان آسمان آن را با تاروپود
رنگین تنیده بودند٬ او را پوشانید و در سایه ابهام و سردرگمی پنهانش کرد که سپیده دم زندگی
و نور است.
سپس خدواند آتش سوزان را از کوره خشم٬ باد خشک و کویری را از بیابان جهالت٬ ماسه های
روی زمین را از ساحل خود خواهی و خاک درشت را از زیر پای اعصار٬ برداشت و همه را با
هم ترکیب کرد و بشر را آفرید. خدواند نیرویی کور را در او پدید آورد که شدت می یافت و او را
به وادی جنون می کشاند و فقط پیش از لذت نفس فرو می نشست٬ و خداوند زندگی را در وجود
بشرقرار داد که آن زندگی٬ روح مرگ است.
خداوند خندید و گریست و نسبت به بشر٬ احساس عشق و ترحم نمود و او را در زیر سایه هدایت
خویش پناه داد.
وبدین سان است که آدمیان پا بر عرصه ی وجود نهادند و متولد گشتند و این عشق الهی را در
زمین گسترش دادند.و همواره متولد می گردند و چه مبارک است تولد یک انسان. انسانی که
وجودش را مدیون نور الهی است. تولد همه آدمیان مبارک.
تولد منم مبارک![]()
![]()
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهر تدریس کنند
و بگویند خدا
خالق زیبایی
و سراینده عشق
آفریننده ماست
مهربانیست که ما را به نکویی
دانایی زیبایی
و به خود می خواند
جنتی دارد نزدیک، زیبا و بزرگ
دوزخی دارد- به گمانم -
کوچک و بعید
در پی سودایی ست
که ببخشد ما را
و بفهماندمان
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و ریاضی را با شعر
دین را با عرفان
همه را با تشویق تدریس کنند
لای انگشت کسی
قلمی نگذارند
و نخوانند کسی را حیوان
و نگویند کسی را کودن
و معلم هر روز
روح را حاظر و غایب بکند
و به جز از ایمانش
هیچ کس چیزی را حفظ نباید بکند
مغزها پر نشوند چون انبار
قلب خالی نشود از احساس
درسهایی بدهند
که به جای مغز،دلها را تسخیر کند
از کتاب تاریخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشا
هر کسی حرف دلش را بزند
غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند
تا،کسی بعد از این
باز همواره نگوید:"هرگز"
و به آسانی همرنگ جماعت نشود
زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پاییز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه
و عبادت را در خدمت خلق
کار را در،کندو
و طبیعت را در جنگل و دشت
مشق شب این باشد
که شبی چندین بار
همه تکرار کنیم:
عدل
آزادی
قانون
شادی...
امتحانی بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق وآگه و آدم شده ایم
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن آخر وقت
به زبانی ساده
شعر تدریس کنند
و بگویند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما
شاعر:زنده یاد مجتبی کاشانی
تقدیم به همه معلم های گل ایران زمین
مخصوصا مامان و بابای گل خودم
این ساحل پایدار٬ محبوب من و من نیز معشوقه ی اویم.
سرانجام٬ عشق ما را پیوند میدهد
و سپس ماه مرا از او دور می سازد.
شتابان به سوی او می روم و
در حالی که بسیار بدرود می گویمش
با ناخواستگی از او دور می شوم.
بی درنگ از پس افق نیلگون پاورچین کنان
می آیم تا کف سیمین خویش را بر
ماسه های زرینش بپاشانم
و ما بسان محلولی درخشنده در هم می آمیزیم.
عطش او را فرو می نشانم و قلبش را به زیر آب
فرو می برم٬ او صدای مرا می آلاید و
خلق مرا تسکین می دهد.
در بامداد٬ رسم عشق را در گوشش بازگو می کنم
و او با اشتیاق٬ مرا در آغوش می کشد.
در شامگاه٬ آواز امید را برایش می سرایم و
در سیمایش بوسه هایی نرم می نشانم٬
من چابک . بیمناک٬ اما او آرام٬ صبور و فکور است.
آغوش گشاده اش بی قراریم را تسکین می بخشد.
آنگاه که موج ساحل را در می نوردد٬ یکدیگر را نوازش می کنیم
و چون پس می کشد در برابرش به سجده می افتم.
چه بسیار به گرد پریان دریایی رقصیدم
آنگه که از اعماق بالا آمدند و بر بالین من
آسودند و ستارگان را به تماشا نشستند
و چه بسیار شنیدم که عاشق و معشوق از
خردی خویش نالانند و من برای
آه کشیدن ٬ یاریشان کردم.
چه بسیار که با صخره های استوار سر به سر می گذاشتم
و با لبخند به آغوششان می کشیدم٬ اما
دریغ از تبسمی بر من از ایشان
چه بسیار جان هایی مغروق را که بر دوش کشیدم
و با اشتیاق به ساحل محبوب خویش واگذاردم
چونانکه توان من بازستاند٬بر توانشان افزود.
چه بسیار گوهر ها از اعماق ربودم و به
ساحل محبوب خویش بخشیدم.
او در سکوت می پذیرد و من همچنان می بخشم
چه همواره به استقبال می نشیند.
در گرفتگی شب٬ آنگاه که همه موجودات
در پی روح خواب می گردند٬
من بیدار می مانم و در یک زمان آوازسر می دهم
و در زمانی دیگر آه حسرت می کشم!
من همیشه بیدارم.
افسوس١ که بی خوابی مرا ناتوان ساخته است!
اما من دلباخته ام و حقیقت عشق
تواناست.
ملول و فرتوت شاید٬ اما هرگز مرا مرگ نشاید.
جبران خلیل جبران
دل خسته ام بدرود گفت . مرا به قصد خانه سعادت ترک کرد. هنگامی که به آن شهر مقدس رسید که روح و جان٬ مبارک و مورد پرستش بود٬ دل در شگفت ماند٬ چون از آنچه که همیشه به تصورش باید در آن شهر می دید٬ اثری نیافت.
شهر از قدرت و پول و مقام تهی بود.
و دلم با دختر عشق صحبت کرد و گفت: (( ای عشق ٬ کجا می توانم به خشنودی دست یابم؟ شنیده ام او به این جا آمده تا به تو بپیوندد.))
دختر عشق در پاسخ گفت: (( پیش از این٬ خشنودی به شهر رفته است تا تعالیم خود را بیاموزاند٬ در حالی که در شهری که حرص و فساد بیداد می کند٬ نیازی به او نیست.))
سعادت٬ آرزومند رضایت نیست٬زیرا رضایت آرزویی دنیوی است و مادیات٬ امیال رضایت را برآورده می سازد٬ اما رضایت به جز از اعماق وجود مفهومی ندارد.روح ابدی هیچ گاه قانع نمی شود و همواره در جست و جوی شادمانی است. سپس دلم نگاهی به طول عمر زیبایی کرد و گفت: (( ای دل انسانی٬ زن بازتاب خود توست و هر آنگونه که تویی او نیز هست٬ آنجایی که تو زندگی کنی او نیز می زید. او بسان مذهب است البته اگر به غفلت تعبیر نشود و یسان ماه است٬ اگر به ابر محجوب نشود وبسان نسیم است ٬ اگر به ناپاکی آلوده نگردد.
و دلم به سوی دانش که همانا دختر عشق و زیبایی است رفت و گفت: (( به من عقل و خردعطا کن که مردم را در آن شریک گردانم.)) دختر عشق و زیبایی گفت:(( عقل و خرد مخواه٬ بلکه خواهان سعادت باش٬ چون سعادت واقعی وجود خارجی ندارد بلکه آغاز آن در قدس الاقداس زندگی است. خودت را با مردم در آمیز.))
جبران خلیل جبران
اشک و لبخند
(خوش خيال كاغذي)
دستمال كاغذي به اشک گفت:
((قطره قطره ات طلاست
يك كم از طلاي خود حراج مي كني؟
عاشقم
با من ازدواج مي كني؟))
اشك گفت:
((ازدواج اشك و دستمال كاغذي!
تو چه قدر ساده اي
خوش خيال كاغذي!
توي ازدواج ما
تو مچاله مي شوي
چرك مي شوي و تكه اي زباله مي شوي
پس برو و بي خيال باش
عاشقي كجاست
تو فقط دستمال باش))
دستمال كاغذي دلش شكست
گوشه اي كنار جعبه اش نشست
گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد
از تن سفيد و نازكش دويد
خون درد
آخرش
دستمال كاغذي مچاله شد
مثل تكه اي زباله شد
او ولي شبيه ديگران نشد
چرك و زشت،مثل اين و آن نشد
رفت اگر چه توي سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمال هاي كاغذي فرق داشت
چون كه در دلش
خودش
دانه هاي اشك كاشت.
سلام دوستای خوبم٬ اول از همه سال نو رو به همتون تبریک میگم و برای همتون آرزوی سالی سرشار از موفقیت و همراه با دلی خوش را در کنار خانواده هاتون آرزومندم و امیدوارم همیشه دلاتون آسمونی و صاف و سبز باشه![]()
این شعری که می بینید این پایین نوشتم ماله یه آهنگ که من حالا نمی دونم چرا خیلی دوسش دارم و چون من کد آهنگشو که ماله نیما چشم آذین هستش رو نتونستم پیدا کنم برای همین متنشو نوشتم و گذاشتم این جا و غرض از این که این بار من برخلاف گذشته توضیحی نوشتم اینه که بعضیا براشون سو تفاهم پیش نیاد که فردا یا پس فردا ازم بپرسن اینا چیه و از این جور حرفا
می خواستم بگم هیچ غرضی و احساسی پشت این نوشته نیست و والسلام و من فقط چون از این آهنگ خوشم اومده نوشتمش هر چند قشنگی این اهنگ اصلا با متنش معلوم نمیشه!(الان یکی میاد بهم میگه از یه چی خوشت میاد حالا چرا همه جا هوار می زنی!!!![]()
)
آرزومند آرزوهایتان- هانیه![]()
باز هم آمدی تو بر سر راهم
آی عشق ! می کنی دوباره گمراهم
دردا! من جوانی را به سر کردم
تنها٬ از دیار خود سفر کردم
دیری است قلب من از عاشقی سیر است
خسته از صدای زنجیر است
خسته از صدای زنجیر است
دریا! اولین عشق مرا بردی
دنیا! دم به دم مرا تو آزردی
دریا! سرنوشتم را به یاد آور
دنیا! سرگذشتم را مکن باور
من غریبی قصه پردازم
چون غریقی غرق در رازم
گم شدم در غربت دریا
بی نشان و بی هم آوازم
می روم شب ها به ساحل ها
تا قیامت خلوت دل را
روی موج خسته دریا
می نویسم اوج غم ها را
دریا! اولین عشق مرا بردی
دنیا! دم به دم مرا تو آزردی
دریا! سرنوشتم را به یاد آور
دنیا! سرگذشتم را مکن باور
آري بهار آرزوها
بوشو حس مي كني؟ آره درست شنيدي بوشو! اگه شامه ي قوي داشته باشي بوشو حس مي كني. وقتي كه صبح از خواب ناز پا شدي، پنجره اتاقتو باز كن. چشماتو ببند و دستاتو به اندازه يه دنيا باز كن. اون وقت خيلي ساده وجودشو ، آمدنشو حس مي كني. با تمام وجودت مي توني اونو احساس كني و بغلش كني . به سادگي نوشيدن يك ليوان آب گوارا... ولي اي كاش وجود اين بهار فقط فيزيكي نباشه يعني همون بهاري كه سالي يك بار با اومدنش همه ي گرد و غبار شهرو با اون باروناي قشنگش از بين مي بره و همه چيزو همه جا را پاك و زيبا و باطراوت مي كند.بهاري كه با اومدنش همه چيز تازه و نو مي شه. بهاري كه فصل تولده، تولد دوباره طبيعت و شايد تولد دوباره انسان ها ! كاش اين بهار فقط تولد دوباره ي طبيعت نباشه. تولد دوباره ما انسان ها هم باشه. يعني ما سعي كنيم كه با تغيير فصل و سال آدم ديگه اي باشيم، به قول هايي كه به خودمون و ديگران داديم عمل كنيم و بهتر از هميشه و قبل بشيم. سعي كنيم همان طور كه بهار با اومدنش گردوغبارو از همه جا پاك مي كنه ما هم دل هامونو از هر چي غم و كينه و گرد و غبار پاك كنيم. سرماي زمستا نو دور بريزيم و كاري كنيم كه گرد و غبار دلمون پاك بشه و دلاي شيشه اي مون مثل آينه برق بزنه و صاف و زلال بشه. ما هم سبز بشيم ،مثل بهار، به رنگ طبيعت. دلامونو پر كنيم از صفا و عشق و محبت. اگه تو روزاي سرد زمستوني دلي رو از روي يه اشتباه كوچك شكستيم بريم و دوباره اونو به دست بياريم. بريم و به دوستامون يه سلام دوباره بكنيم و پيام آور مهر و محبت باشيم و كاري كنيم كه همه جا پر بشه از شادي و محبت، از سرور و آواز، از ترانه ي عشق و دوستي. اون وقته كه ديگه همه جا بهاري ميشه. همه جا بوي بهار و تازگي مياد. همه جا سبز ميشه حتي تو. آره! تو هم سبز مي شي و گويي يك تولد دوباره پيدا مي كني و اون موقع است كه احساس طراوت و شادابي مي كني ، درست مثل شكوفه هاي بهاري كه به اميد بارور شدن و به كمال رسيد و دست يابي به اوج به بهار سلام مي كنند. سلامي دوباره و نو. يك سلام با بو و رنگي تازه. يك سلام با تمامي وجود. و سلامي هم از طرف من به تو دوست خوبم. به تويي كه متولد هر روزي از اين سال نو و قشنگي و همين الان اضافه شدن يك بهار به بهاراي عمرتو و طلوع بهاري ديگر از عمرت را تبريك مي گويم و اميدوارم هميشه بهاري باشي و سرسبزآرزومند آرزوهايتان – هانيه بهشتي![]()
بپر – پرنده ی من !
تو ٬ ای پرنده ی آزاد شاد صحرا گرد !
بپر٬ فدای پرت !
چو می کنی پرواز-
درون آینه ی چشم گریه آلودم –
هزار رنگ شود ٬ رنگ بال پروازت.
دلم چو باغ ٬ کند –
گل صدای دلاویز و ناز آوازت.
بپر ٬ پرنده ی من !
در آن زمان که به گل ها و چشمه ها برسی
در آن زمان که برآیی به ابرهای بلند –
و یا به جنگل دور –
در آن دقیقه ٬ که با عطر پونه ٬ هم نفسی-
در آن زمان که به دوش نسیم٬ می رقصی-
در آن زمان که رها می شوی به بستر باد-
در آن زمان که به یاد گریز از قفسی-
در آن حلاوت پرواز ٬ یاد کن ز کسی!
کسی که سخت شکسته بال پروازش
کسی که رفته ز خاطر٬ طنین آوازش.
تو ای پرنده ی هم آشیان٬ خداحافظ!
فدای سرت!
چو می روی به سفر-
کنار برکه ی روشن٬میان جنگل سبز-
بخوان و عکس مرا هم٬ درون آب ببین!
به باغ های پرواز گل٬ چو می روی در خواب-
درون بستر رنگین٬مرا به خواب ببین!
گمان مدار که از یاد من ٬ توانی رفت
در آفتاب٬ چو پر می زنی٬ حضور مرا-
چو ذره های معلق٬ در آفتاب ببین!
تو ٬ ای پرنده ی شاد!
در آن زمان که رها می شوی به بستر باد!
دمی به یاد بیاور حکایت صیاد.
بپر٬ فدای پرت!
چو می پری آزاد –
به هر کجا که رسیدی٬ مرا مبر از یاد!
ز بیستون چو گذر می کنی و می شنوی-
صدای خنده ی شیرین و فرهاد
بخند و گریه ی تلخ مرا مبر از یاد.
برو ٬ پرنده ی شاد !
بخوان ٬ ترانه ی آزادی ات مبارک باد !![]()
صبحدم مرغ سحر با گل نوخاسته گفت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شيعيان در سر هواى نينوا دارد حسين
خون دل با كاروان كربلا دارد حسين
از حريم كعبه و جدش به اشكى شست دست
مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسين
بردن اهل حرم دستور جدش مصطفى است
ورنه اين بى حرمتى ها كى روا دارد حسين
آب خود با دشمنان تشنه قسمت مى كند
عزّت و آزادگى بين تا كجا دارد حسين
دشمنش هم آب مى بندد به روى شاه دين
داورى بين با چه قوم بى حيا دارد حسين
دشمنانش بى امان و دوستانش بى وفا
با كدامين سركند مشكل دوتا دارد حسين
رخت و ديباج حرم چون گل به تاراجش برند
تا به جايى كه كفن از بوريا دارد حسين
اشك خونين گو بيا بنشين به چشم شهريار
كاندرين گوشه عزاى بى ريا دارد حسين

یادش بخیر
دوباره زمستون با اون سرماش و برفای قشنگش از راه رسید و به ما نوید روزای زیبایی که در پیش خواهیم داشتو داد.
دیشب شب یلدا بود٬ شبی که که واسه همه سرشار از خاطره های شیرینه.شبی به یاد ماندنی و زیبا ولی شاید واسه همه این طور نباشه! چون واسه بعضیا من جمله من این شب با تموم زیبایهاش و قشنگیاش یه دلتنگی عجیبم داره! چون تداعی کننده ی خاطرات شیرین گذشتست که با یادآوری اونا بی اختیار اشک تو چشای آدم حلقه می زنه و بی اونکه بهش اجازه بدی جاری میشه و امان از این اشک که آدمو رسوا می کنه! دیشب همه گل می گفتن و می خندیدن ولی من فکرم یه جای دیگه بود٬ تو گذشته هایی که خیلیم دوسشون دارم سیر می کردم چون برام خیلی عزیزن. یاد وقتی کوچک تر بودم و شب یلدا که میشد ذوق و شوق داشتم که هر چه زودتر برم خونه ی مادربزرگم و اونم مثل همیشه سر تا پامو غرق بوسه کنه و نوازشم کنه و مثل همیشه با یه کادوی خیلی خوشگل تو این شب منو غافل گیرم کنه.
آخ که دیگه این شبا بدون وجود نازنینش برام لطفی نداره! یادم نمیره اون شبای قشنگی که همه ی فامیل اون جا جمع بودن و سفره های به چه بزرگی اونم با دست پخت بی نظیر مامانی(مادربزرگم) پهن میشد. وای که چه صفایی داشت وقتی نوبت به فال حافظ می رسید!
یادش بخیر! انگار همین دیروز بود. هی چی زمان رو به جلو میره و میگذره با رفتن بزرگای فامیل حس می کنم داره از صفا و صمیمیت جمعای ما کم میشه!آخه به نظر من اونا برکتای زندگی ما و موهبت های الهی هستند.
مامانی چقدر دلم واست تنگ شده . دیشب جای خالیتو همه جای خونه حس می کردم.دیشب با یاد تو خوابیدم و با چشمای تر شده از اشک به خواب رفتم و تو مثل همیشه تنهام نذاشتی و منو اینقدر دوست داشتی که اومدی تو خوابم! ازت ممنونم که اومدی پیشم! مامانی خیلی دوست دارم. چه صفایی داشت وقتی دیشب مثل قدیما با هم قرآن خوندیم. آخ مامانی الان کجایی؟؟؟ راستی حجت قبول باشه امسال بالاخره به آرزوی همیشگیت رسیدی و حاج خانم شدی٬ یادم نمیره قبل از این که از پیشمون بری ازم پرسیدی از مکه چی برات سوغاتی بیارم؟ مامانی سوغاتی یادت نره!هفته ی دیگه هم عیده سیداست٬ مامانی عید تو هم هست٬ عیدی من یادت نره ها! من منتظرم!
عمر آدم چه زود میگذره! دیشب بلندترین شب سال بود و همه با شادی به استقبالش رفتیم ولی اونم تموم شد و شبای یلدای دیگه هم پشت سر هم میان و میرن و این عمر ما آدماست که داره مثل برق و باد میگذره! تنها درسی که از این شب گرفتم این بود که قدرشو بدونم حتی الان که اونایی که دوسشون داشتم همشون پیشم نیستن ولی باید قدر اونایی که هستون بدونم و سعی کنم بیشتر پیششون باشم مثل بابا بزرگم٬ مامانم ٬ بابام و....
راستی شب یلدای شما چه طور بود؟ خوش گذشت؟ به من که با تموم دلتنگیاش خیلی خوش گذشت مخصوصا وقتی مامانم برای فال حافظ گرفت که الحق چه زیبا سخن میگه این شیخ شیرازی.
امیدوارم به همتون خوش گذشته باشه و همتون تونسته باشید خودتونو برای خوش آمد گویی به یه زمستون سرد و زیبا آماده کنید.
دلم گرفته ...
خدایا! دلم گرفته!دلم گرفته!
می دونم که می دونی٬ می دونم که صدامو میشنوی!
می دونم که ناله ها و آه ها گاه و بی گاه منو نظاره گری!
می دونم که ناشکرم٬ می دونم همه چیزو می دونم!
ولی اخه تو بگو من چی کار کنم؟
چه جوری خودمو رها کنم٬خسته شدم٬خیلی خسته!
اصلا رک بگم کم اوردم!آره٬ کم اوردم!دیگه نمیتونم
نه می تونم نه می خوام! آخه به کی بگم خسته شدم!
خدایا!نه این دنیاتو می خوام نه این آدماتو! همش ماله خودت!
همش ارزونیه کسایی که می خوان و دنبالشن!
آخه این دنیا چی داره که بعضیا مثل سریش چسبیدن بهش دودستی و
ولش نمی کنن؟!! هر کی می دونه بگه شاید منم سریش شدم؟ آخه تو
این دنیا چی عاید ما میشه که خیلیا دودستی اونو چسبیدیم تا مبادا سر
یکی از ایستگاهاش ما رو از قطارش پیاده کنه؟ من تا حالا جایی ندیدم
حلوا خیرات کنن شما دیدین منم خبر کنید!!
راستی کسی می دونه که آدم باید چی کار کنه که بتونه تو نزدیک ترین
ایستگاهش پیاده بشه؟ آخه می دونید من از سفرای طولانی اصلا خوشم
نمیاد!
عاشق سفرم ولی سفری که پربار و کوتاه باشه٬ سفری که طولانی بشه
که دیگه سفر نیست!!!
خدا جونم!خدای خوب و مهربونم!می دونم دوستم داری ٬ منم دوست
دارم می دونم همه ی ماهارو با عشق آفریدی و با همون عشقم از دم
مسیحاییت تو روح ما آدما دمیدی٬ منم عاشقتم٬ آخه خدا جون آدم مگه
کسی رو که دوست داره اذیتش می کنه؟! می دونم میگی واسه خاطر
خودته که تجربه کسب کنی که مثل یه درخت شاخ و برگ بدی و ببالی
من همه ی اینا رو خوب می دونم ولی آخه من دوست دارم پیش خودت باشم!
خدا جونم مگه نه اینکه هر کسی ظرفیتی داره؟ مگه نه ؟ مگه خودت نگفتی؟
خوب!!! من فکر می کنم طاقت این امتحانارو ندارم سخته نمی تونم تحمل کنم!
آخه من مگه چند سالمه؟همش ..... نمی گم![]()
می دونم بازم الان میگی دختر ناشکری نکن میدونم ولی آخه چی کار کنم؟
اصلا نمی دونم چرا این جوری شدم؟! این جوری نبودم!یه دختر غرغرو که
اصلا هیچکس خوشش نمیاد! همش دارم ناله می کنم پیش خدا عوض اینکه
بگم خدا جونم مرسی این همه نعمت بهم دادی!!!
خوب چی کار کنم دست خودم نیست یه کوچولو دختر بدی شدم![]()
خدا جونم!خدای خوب و مهربونم!کمکم می کنی؟(البته همیشه کمکم کردی
