از اینکه با همه صادقی ولی باهات روراست نیستن
از اینکه هیچ توقعی جز صداقت ازشون نداری ولی همش دروغ تحویلت میدن
از اینکه خودشونو عاشق پیشه نشون میدن ولی دریغ از یک ذره محبت که تو دلشون باشه
از اینکه میگن دوست دارن ولی پشت حرفشون چیز دیگه ای نهفته باشه
خسته شدم خسته شدم از این همه دورنگی
بیشتر از همه از خودم خستم
از اینکه نمی دونم چرا می بینم همه ی اینا رو ولی دم نمی زنم
از اینکه دلم می شکنه ولی صداشو در نمیارم
از اینکه ذره ذره تو خودم آب میشم ولی کسی نمی فهمه چی داره میگذره تو وجود من
وای که از خودم دیگه بدم میاد
حس میکنم خیلی ضعیفم خیلییییی
ضعیف تر از اونی که بشه فکرشو کرد
انگار افتادم تو یه باتلاق که هر چی بیشتر دست و پا میزنم
بیشتر فرو میرم و هر لحظه وضعیتم بدتر از گذشته میشه
دیونه میشم وقتی بر میگردم به عقب وقتی می بینم که چه طوری
خودم با دستای خودم پلای پشت سرمو خراب کردم و راهی
واسه بازگشت برام نمونده آخ که چه قدر خستم
خسته تر از اونی که بشه فکرشو کرد!!![]()
هانیه
و هیچ کس نفهمید که چرا این دل خسته به پرواز درآمد
حتی کسی پروازم را نفهمید
هر کس به فکر خویشتن بود
و آن گاه که همه در خواب عمیقی غوطه ور بودند و
رویاهای شیرین می دیدند
من به پرواز درآمدم
دلم به پرواز درآمد و
جسم خسته ام در میان کسانی که باورم نداشتند به یادگار ماند
و اکنون دیگر چیزی باقی نمانده که کسی را شفا باشد
دیگر آن گوش شنوا نیست که دردودل های عزیزانش را
با با جان و دل گوش سپارد و با آن ها هم دردی کند
دیگر آن هیاهو و شیرین زبانی ها از وجودم پرکشیده
و جای خود را به سکوتی پرمعنا بخشیده
به سکوتی که حتی ماهرترین مترجم ها هم قادر به ترجمه ی
آن نیستند
چه قدر سخت است وداع با دل
آن لحظه که می بینی گوشه ای از وجودت به پرواز درمی آید
و تو را تنها می گذارد
چقدر سخت است که دیگر چشمانت پذیرای روشنی نباشد
و دیگر زبانی که یارای سخن گفتن داشته باشد نداشته باشی
به پرواز در آمدن شیرین است
ولی پروازی که روح آدمی تمام و کمال به پرواز درآید
نه آنکه ذره ای از وجودت را از تو جدا کند و
در مقابل چشمان گریانت آن را از تو جدا سازد!
ای پرنده مهاجر پروازم را باور مکن
چون پروازم از جنس تو نیست
تو رها باش و برای رهایی من دعا کن ![]()
و نبودنم نیز
بدین سان نیست باید بود
تا حضور بودن بر من تحمیل نباشد
تا بودنم در هزاره های خاطره مدفون شود
باید رفت و رفت و رفت
و دور شد از هیاهوی زمان در آغوش زمین
می روم تا در پس آمدن دیروز
و هنوز حادثه ها را به خاطره پیوند می زنم
و خاطره را به بودن
تا بودنم خاطره ای شود در انبوهی خاطره ها
همش دلش مثل من ابریه... ولی یه فرقی با من داره... اون بی محابا
اشک می ریزه ولی من دیگه انگار چشمه اشکام خشکیده و فقط می تونم
آه بکشم... دلم می خواد برگردم...به روزای خوش کودکیم... به قول یه
نوشته ای که یه وقتی خوندم می خوام استعفا بدم... می خوام از
بزرگ بودنم استعفا بدم و پاشو با جون و دل امضا کنم... می خوام برم
از دنیای آدم بزرگا می خوام برم... من واسه این دنیا ساخته نشدم..
من روحيه من با دنياي آدم بزرگا سازگار نيست... نمي تونم باهاش كنار
بيام... حتي با وجود اينكه بزرگ شدم بعضيا بهم ميگن مثل بچه ها مي موني!
دست خودم نيست... اونقدر تو دنياي خودم غرق شدم كه برام سخته از اون بيرون
بيام... كاش اون موقع ها بچگيمو ميگم هيچ وقت آرزو نمي كردم كه بزرگ بشم..
دلم تنگ شده... دلم واسه اون پاكي و يكرنگي دوران كودكيم تنگ شده... دلم واسه
نگاهم تنگ شده...آخ كه چقدر همه چيزو قشنگ مي ديدم... واي واي واي دلم واسه
معصوميتش تنگ شده... واسه سادگي اون دوران واسه اينكه هيچ آدمي رو بد نمي ديدم
واسه اينكه مي تونستم راحت و ساده حرف دلموبزنم... واسه اينكه همه آدما رو پاك و ساده
و قشنگ مي ديديم ولي افسوس! افسوس كه گذشت اون روزا... ولي اولا انگار يه جورايي
زيادم بزرگ نشده بودم... همون نگاه سادمو داشتم...چون خودم با همه صاف و روراست
بودم خيال مي كردم مه آدما هم اين جورين ولي افسوس كه رفته رفته پي بردم كه نه!! از
اين خبرا نيست! همه اون بره خوشگل و ناز و كوچولو نيستن... ميون اين بره ها گرگم هست
گرگايي كه از سادگي و يكرنگي و صداقت آدم سو استفاده مي كنن! هستن آدمايي كه باهات
در عين اينكه نشون ميدن يكرنگن ولي يكي و هم دل نيستن.. ديگه از اون دنياي قشنگ و پاك
و ساده خبري نيست... ديگه از اون معصوميت كودكانه خبري نيست... هر چيزي برام يك رنگه
واسه همين مي خوام استعفا بدم... من از دنياي آدم بزرگا بدم مياد... ساخته نشدم كه ميون
اونا زندگي كنم.... مي خوام برگردم به اون روزا كه تموم سعيمو مي كردم و آرزوم اين بود تا
وقتي كسي غمي داره هر جور كه شده يه لبخند كوچيكم شده به روي لباش بيارم....
اي خدااا مي خوام برگردم... يا منو برگردون يا هر چه زورتر از اين دنيايي كه هر كدوم از آدماش
واسم يه رنگن رها كن... خودت كه منو بهتر مي شناسي مي دوني چطور آدميم...مي دوني
ارزشاي تو ذهنم چيه.. نذار از دستشون بدم... مي خوام همون هاني صاف و ساده و به قول
بعضيا پاك بمونم... نمي خوام عوض بشم... نمي خوام قاطي آدم بزرگا بشم... نمي خوام
مثل اونا بشم... خداياااا خودت كمكم كن...![]()
![]()
![]()
هانیه
دیدی گفتم دلمو به بازی می گیری
من سرگردون ساده چه خیالا که نساختم
زدی آتش به وجودم دیدی آخر تورو باختم
بی کسیمو ندیدی ازم ساده بریدی
شدی حسرت قلبم به غریبه رسیدی
نه دیگه نمی خوام آروم بگیرم
دیگه نمی خوام پای تو بمیرم
خودت اینو می دونی بدکاری کردی
برو دیگه نگو بر می گردی
دیدی رفتی نموندی دلمو تو سوزوندی
دیدی اشکامو این بار تو به گونه رسوندی
همیشه دیر رسیدم تا قله ی ملامت
همیشه دست خالی فرهاد قلعه بودم
شیرین به طعنه می زد تیشه به تار و پودم
همیشه دست خالی همیشه خوش خیالی
قسمت من تو بودی چه قصه محالی
همیشه از غرورم بی اعتنا گذشتی
حتی به حرمت عشق یه لحظه برنگشتی
همیشه بی گلایه همیشه مثل سایه
دربه در تو بودم بی منت و گلایه
همیشه از نگاهت زهر عسل کشیدم
اما کنار اسمت لبخند گل کشیدم
بر سر خاکم بید مجنونی بکارید
که شاید عاشقان با دیدن آن
به یاد آرند روزهای تلخ جدایی را
و یا شاید به یاد آرند روز وصال یار را
به یاد آرید کسی را که در این قبر خفته است
شاید روزی عاشق بود
و شاید جرم او عشق بود
و جزای عشق او اعدام!!!
و شاید گناه کاری که کوله بار سنگین گناهش
وجدانش را به درد واداشته بود
و چاره ای جز رفتن نداشت
و یا شاید فراموش شده ای باشد
که غیر خدا کسی او را به خاطر نمی آورد
کسی که شاید حتی خودش هم فراموش کرده باشد
و شاید بی گناهی که به اشتباه مجازات شده
ولی هیچ گاه مجال سخن برای دفاع از خویش نداشته
ای زمینیان
بدانید که روزی همه محکوم به مرگیم
خود انتخاب کنیم که چگونه زندگی کنیم
و چگونه بمیریم
چگونه؟!!
هانیه
رفتیم که رفتیم
مقصدمان نا کجا آباد است
آیا می شناسیش غریبه؟!
آیا می دانی کجاست؟
جاده ای که انتهای آن شاید آخر دنیا باشد
جاده ای که هیچ خبر از پستی و بلندی هایش ندارم
فقط گام بر میدارم و بی محابا به جلو می روم
بی آنکه بدانم چه بر سرم خواهد آمد
می تازم و همچنان به جلو می روم
این دست تقدیر است که مرا با خود می برد
همچون مادری که دست های کودکش را در دست گرفته و راه می رود
اما آن کودک هرگز نمی داند که به کجا قرار است برده شود
از خود رها شده هام و وجودم را رهسپار راه کرده ام
عاقبتش را نمی دانم که آخر به چه چیز دست می یازم
حتی هدفم هم فراموش کرده ام
دیگر چیزی به خاطر نمی آورم
همه چیز برایم مبهم است
سکوت همدمم شده است
سکوتی که روزگاری آزارم می داد
ولی هم اکنون هم دم روزگارم شده است
دیگر ملامتش نمی کنم دوستش می دارم
آخر هر چه فریاد کشیدم کسی صدایم را نشنید
ولی سکوت... سکوت با آغوشی باز مرا پذیرفت
هم دمم شد... حرف هایم را با حوصله گوش داد
اما هیچ نگفت... ولی گویا می فهمید...
غیر او و خدا کس درد دلم را نمی داند
در این دنیا فقط او و خدا مرا می فهمند
به همین دلیل کوله بارم را بسته ام
آماده ی رفتنم...
پا در راهی خواهم گذاشت که شاید انتهایش به خدا برسد
امیدوارم جز او به چیز دیگری نرسم
چون دیگر چیزی نمی خواهم که به آن برسم
دیگر خسته شده ام از این دنیای فانی
شعار نمی دهم...ولی حتی دیگر از مرگ هم نمی ترسم
پذیرای آن هستم زیرا می دانم مرا به معبودم نزدیک تر می سازد
شاید انتهای این راه که من در پیش گرفته ام او باشد
شاید... شاید... هیچ کس نمی داند!!!
شاید آن جا کسی باشد که پر کند روزهای تنهاییم را
شاید .... شاید....
هانیه

لا لا لا لا نخواب سودی نداره
همون بهتر که بشماری ستاره
همون بهتر که چشمات وا بمونه
که ماه غصه اش نشه تنها بیداره
لا لا لا لا نخواب باز هم سفر رفت
نمیدونم به کارون یا خزر رفت
فقط دردم اینه مثل همیشه بدون اطلاع و بی خبر رفت
لا لا لا لا نخواب میدونه جنگه
دست هر کی میبینی یه تفنگه
یه عمره دور چشماش گشتم اما نفهمیدم که اون چشما چه رنگه
لا لا لا لا نخواب زندونه دنیا سر ناسازگاری داره با ما
بشین باز هم دعا کن واسه اون که ما رو اینجا گذاشت تنهای تنها
لا لا لا لا نخواب اون راه دوره خدا میدونه که حالش چه جوره
توی خلوت میگم اینجا کسی نیست خداییش که دلم خیلی صبوره
لا لا لا لا نخواب تیره است چراغم مثل اتشقشان میمونه داغم
به جون گلدونا کم غصه ای نیست
هزار شب شد هزار شب شد نیومد باز سراغم
لا لا لا لا نخواب خواب که دوا نیست
دل دیوونه داشتن که خطا نیست
میگن دست از سرش بردار نمیشه اخه عاشق شدن که دست ما نیست
لا لا لا لا نخواب تنها میمونم کاش اون قدر چشماتو بدونم
چرا چشمات پر خشم عزیزم مگه من مثل اون نامهربونم
لا لا لا لا نخواب ماه رو نگاه کن
من اسفند رو میارم تو دعا کن
بگو برگرده پیش ما بمونه کتاب حافظ رو بردار و وا کن
لا لا لا لا نخواب سرما تو راهه همیشه عمر خوشبختی کوتاهه
میگن با یه فرشته اونو دیدن دروغه جون دریا اشتباهه
لا لا لا لا نخواب تلخ جدایی کمر خم میشه زیر بی وفایی
تو بیدار باش همه تو خواب نازن برای کی بخونم پس لالایی
لا لا لا لا نخواب تنهایی زرده اگه طولانی شه مثل یه درده
هیچی دروغ میگی به دل که بر میگرده اگه چشم انتظار باشی که
لا لا لا لا نخواب اشکت زلاله مثل بارون پای نخل وصاله
من و تو هم شب و هم قلب و کشتیم ولی اون چی ؟ چقدر اون بی خیاله
لا لا لا لا نخواب دنیا خسیسه واسه کم ادمی خوب مینویسه
یکی لبهاش تو خوابم غرق خنده است یکی پلکاش تو خوابم خیسه خیسه
لا لا لا لا نخواب عاشق یه سیبه همیشه سرخ و تب دار و غریبه
تا اون بالاست رسیده است اما تنهاست پایین هم که بیوفته بی نصیبه
لا لا لا لا نخواب اینجا پر سیاهی اما تو تنگه قصه ماهی ![]()
![]()
مربم حیدرزاده

مسلمانان مرا وقتی دلی بود/ که با وی گفتمی گر مشکلی بود
به گردابی چو می افتادم از غم/ به تدبیرش امید ساحلی بود
دلی همدرد و یاری مصلحت بین/که استظهار هر اهل دلی بود
ز من ضایع شد اندر کوی جانان/ چه دامن گیر یا رب منزلی بود
هنر بی عیب حرمان نیست لیکن/ ز من محروم تر کی سائلی بود
برین جان پریشان رحمت آرید/ که وقتی کاردانی کاملی بود
مرا تا عشق تعلیم سخن کرد/ حدیثم نکته ی هر محفلی بود
مگو دیگر که حافظ نکته دان است/ که ما دیدیم و محکم جاهلی بود

همیشه انتخاب با خودمون بوده ، راست یا چپ ، دنیا یا آخرت ، و روزه داری یا بی تفاوتی !. چقدر قشنگ خدا گفته : همه چیز را زوج زوج آفریدیم بلکه پند گیرید. از ماه رمضون هم دو جور میشه بهره برد ، میتونی از همه چی دل بکنیو فقط یه خدا نزدیک شی ، و هم میتونی عین بقیه ی آدما یا مثل سالای پیش سه شب گریه کنی و الهی العفو بگی به این امید که خدا از سر تقصیراتت بگذره. این دو راه زمین تا آسمون فرق دارن ، اگه میخوای روش دومو انجام بدی که معلومه آخرش چی میشه ! تا یه مدت داغیو گناهی انجام نمیدی چون تازه طلب استغفار کردی ، اما بعد یه مدت دوباره همه چی یادت میره تا زمانی که شب قدر سال بعد برسه و دوباره بگی الهی العفو !. اما راه اول ، انقدر شیرین و لذت بخشه که نمیشه توصیفش کرد ! ، فقط با یه مثال فرق این دو راهو میگم : میتونی یه تخت سنگ باشی ، یا یه باغ !. خدا بارون رحمتشو فرو میریزه ، جایی که هم باغ وجود داره هم تخت سنگ ، بارونه خدا گرد و خاک روی سنگ رو میشوره ، تخته سنگ پاک پاک میشه ، جوری که انگار تاحالا هیچ وقت گرد و خاکی روش نشسته. اما بعد یه مدت دوباره طوفان میشه و تخت سنگ میره زیر غبار. اما یه باغ وقتی که بارون میباره جوون میگیره ، انگار دوباره زنده میشه ، میشه یه گلستان ، گلستانی که اگه همیشه ازش مراقبت کنی بهت میوه و گلهای تازه میده.حالا میتونی توو این ماه هم نقش یه تخت سنگو بازی کنی و هم یه باغ ، به جفتشون یه اندازه بارون میباره ، اما به نظرت کدومشون بیشتر بهره میبرن؟
پیامبر اکرم (ص) : رمضان ماهى است که ابتدایش رحمت است و میانهاش مغفرت و پایانش آزادى از آتش جهنم.
(بحار الانوار،ج93،ص342)
ان شاءالا.... روزه و نمازای هممون مغفرت و رحمت خدا رو سبب شه ...
یا حق
التماس دعا
به سراغ من اگر میآیید، پشت هیچستانم. پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگهای هوا، پر قاصدهایی است كه خبر میآرند، از گل
واشده دورترین بوته خاك. روی شنها هم، نقشهای سم اسبان
سواران ظریفی است كه صبح به سر تپه معراج شقایق رفتند. پشت
هیچستان،چتر خواهش باز است: تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا میآید. آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی
سایه نارونی تا ابدیت جاری است.
به سراغ من اگر میآیید:
نرم وآهسته و بیایید، مبادا كه ترك بردارد
چینی نازك تنهایی من چینی نازک تنهایی من
مادر عزیزم :
تو ای محرمترین یارم
تو ای مونس و غمخوارم
به نام نامی مادر
همیشه دوستت دارم

شاخه گل سرخ را
از گلستان کوچک قلبم تقدیم تو می کنم
و با تمام وجود می گویم
دوستت دارم مادر![]()
روزت مبارک مامان جونم![]()
![]()

(( آفرینش ))
خداوند روحی را از خویش جدا کرد و آن را به گونه ای زیبا شکل داد.
او تمام موهبت های جذابیت و مهربانی را به آن روح عطا نمود. خداوند
فنجانی از خوشی را به او داد و گفت: (( از این فنجان منوش مگر آنکه گذشته
و آینده را فراموش کنی٬ زیرا خوشی وجود ندارد مگر آنی.)) همچنین فنجانی از
غم را به او داد و گفت: (( از این فنجان بنوش٬ تا مفهوم نمونه های گذرای خوشی
را در زندگی دریابی٬ زیرا این غم است که همواره افزون می گردد.))
خداوند عشقی را در وجود او نهاد که تا ابد شایسته می ماند و نخستین حسرت خشنودی
دنیوی را به او عطا کرد و نیز حلاوتی را که با نخستین حس چاپلوسی و تملق٬ از میان
می رفت.
خدواند از آسمان خردی را به او عطا کرد تا آن خرد٬ راهنمای او به راه راست باشد٬ و
در عمق قلب او دیده ای آفرید که نادیده ها را میدید و به او نیکویی و محبتی به نسبت
موجودات دیگر عطا نمود. خداوند با جامه ای از امید که فرشتگان آسمان آن را با تاروپود
رنگین تنیده بودند٬ او را پوشانید و در سایه ابهام و سردرگمی پنهانش کرد که سپیده دم زندگی
و نور است.
سپس خدواند آتش سوزان را از کوره خشم٬ باد خشک و کویری را از بیابان جهالت٬ ماسه های
روی زمین را از ساحل خود خواهی و خاک درشت را از زیر پای اعصار٬ برداشت و همه را با
هم ترکیب کرد و بشر را آفرید. خدواند نیرویی کور را در او پدید آورد که شدت می یافت و او را
به وادی جنون می کشاند و فقط پیش از لذت نفس فرو می نشست٬ و خداوند زندگی را در وجود
بشرقرار داد که آن زندگی٬ روح مرگ است.
خداوند خندید و گریست و نسبت به بشر٬ احساس عشق و ترحم نمود و او را در زیر سایه هدایت
خویش پناه داد.
وبدین سان است که آدمیان پا بر عرصه ی وجود نهادند و متولد گشتند و این عشق الهی را در
زمین گسترش دادند.و همواره متولد می گردند و چه مبارک است تولد یک انسان. انسانی که
وجودش را مدیون نور الهی است. تولد همه آدمیان مبارک.
تولد منم مبارک![]()
![]()
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهر تدریس کنند
و بگویند خدا
خالق زیبایی
و سراینده عشق
آفریننده ماست
مهربانیست که ما را به نکویی
دانایی زیبایی
و به خود می خواند
جنتی دارد نزدیک، زیبا و بزرگ
دوزخی دارد- به گمانم -
کوچک و بعید
در پی سودایی ست
که ببخشد ما را
و بفهماندمان
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و ریاضی را با شعر
دین را با عرفان
همه را با تشویق تدریس کنند
لای انگشت کسی
قلمی نگذارند
و نخوانند کسی را حیوان
و نگویند کسی را کودن
و معلم هر روز
روح را حاظر و غایب بکند
و به جز از ایمانش
هیچ کس چیزی را حفظ نباید بکند
مغزها پر نشوند چون انبار
قلب خالی نشود از احساس
درسهایی بدهند
که به جای مغز،دلها را تسخیر کند
از کتاب تاریخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشا
هر کسی حرف دلش را بزند
غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند
تا،کسی بعد از این
باز همواره نگوید:"هرگز"
و به آسانی همرنگ جماعت نشود
زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پاییز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه
و عبادت را در خدمت خلق
کار را در،کندو
و طبیعت را در جنگل و دشت
مشق شب این باشد
که شبی چندین بار
همه تکرار کنیم:
عدل
آزادی
قانون
شادی...
امتحانی بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق وآگه و آدم شده ایم
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن آخر وقت
به زبانی ساده
شعر تدریس کنند
و بگویند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما
شاعر:زنده یاد مجتبی کاشانی
تقدیم به همه معلم های گل ایران زمین
مخصوصا مامان و بابای گل خودم
این ساحل پایدار٬ محبوب من و من نیز معشوقه ی اویم.
سرانجام٬ عشق ما را پیوند میدهد
و سپس ماه مرا از او دور می سازد.
شتابان به سوی او می روم و
در حالی که بسیار بدرود می گویمش
با ناخواستگی از او دور می شوم.
بی درنگ از پس افق نیلگون پاورچین کنان
می آیم تا کف سیمین خویش را بر
ماسه های زرینش بپاشانم
و ما بسان محلولی درخشنده در هم می آمیزیم.
عطش او را فرو می نشانم و قلبش را به زیر آب
فرو می برم٬ او صدای مرا می آلاید و
خلق مرا تسکین می دهد.
در بامداد٬ رسم عشق را در گوشش بازگو می کنم
و او با اشتیاق٬ مرا در آغوش می کشد.
در شامگاه٬ آواز امید را برایش می سرایم و
در سیمایش بوسه هایی نرم می نشانم٬
من چابک . بیمناک٬ اما او آرام٬ صبور و فکور است.
آغوش گشاده اش بی قراریم را تسکین می بخشد.
آنگاه که موج ساحل را در می نوردد٬ یکدیگر را نوازش می کنیم
و چون پس می کشد در برابرش به سجده می افتم.
چه بسیار به گرد پریان دریایی رقصیدم
آنگه که از اعماق بالا آمدند و بر بالین من
آسودند و ستارگان را به تماشا نشستند
و چه بسیار شنیدم که عاشق و معشوق از
خردی خویش نالانند و من برای
آه کشیدن ٬ یاریشان کردم.
چه بسیار که با صخره های استوار سر به سر می گذاشتم
و با لبخند به آغوششان می کشیدم٬ اما
دریغ از تبسمی بر من از ایشان
چه بسیار جان هایی مغروق را که بر دوش کشیدم
و با اشتیاق به ساحل محبوب خویش واگذاردم
چونانکه توان من بازستاند٬بر توانشان افزود.
چه بسیار گوهر ها از اعماق ربودم و به
ساحل محبوب خویش بخشیدم.
او در سکوت می پذیرد و من همچنان می بخشم
چه همواره به استقبال می نشیند.
در گرفتگی شب٬ آنگاه که همه موجودات
در پی روح خواب می گردند٬
من بیدار می مانم و در یک زمان آوازسر می دهم
و در زمانی دیگر آه حسرت می کشم!
من همیشه بیدارم.
افسوس١ که بی خوابی مرا ناتوان ساخته است!
اما من دلباخته ام و حقیقت عشق
تواناست.
ملول و فرتوت شاید٬ اما هرگز مرا مرگ نشاید.
جبران خلیل جبران
دل خسته ام بدرود گفت . مرا به قصد خانه سعادت ترک کرد. هنگامی که به آن شهر مقدس رسید که روح و جان٬ مبارک و مورد پرستش بود٬ دل در شگفت ماند٬ چون از آنچه که همیشه به تصورش باید در آن شهر می دید٬ اثری نیافت.
شهر از قدرت و پول و مقام تهی بود.
و دلم با دختر عشق صحبت کرد و گفت: (( ای عشق ٬ کجا می توانم به خشنودی دست یابم؟ شنیده ام او به این جا آمده تا به تو بپیوندد.))
دختر عشق در پاسخ گفت: (( پیش از این٬ خشنودی به شهر رفته است تا تعالیم خود را بیاموزاند٬ در حالی که در شهری که حرص و فساد بیداد می کند٬ نیازی به او نیست.))
سعادت٬ آرزومند رضایت نیست٬زیرا رضایت آرزویی دنیوی است و مادیات٬ امیال رضایت را برآورده می سازد٬ اما رضایت به جز از اعماق وجود مفهومی ندارد.روح ابدی هیچ گاه قانع نمی شود و همواره در جست و جوی شادمانی است. سپس دلم نگاهی به طول عمر زیبایی کرد و گفت: (( ای دل انسانی٬ زن بازتاب خود توست و هر آنگونه که تویی او نیز هست٬ آنجایی که تو زندگی کنی او نیز می زید. او بسان مذهب است البته اگر به غفلت تعبیر نشود و یسان ماه است٬ اگر به ابر محجوب نشود وبسان نسیم است ٬ اگر به ناپاکی آلوده نگردد.
و دلم به سوی دانش که همانا دختر عشق و زیبایی است رفت و گفت: (( به من عقل و خردعطا کن که مردم را در آن شریک گردانم.)) دختر عشق و زیبایی گفت:(( عقل و خرد مخواه٬ بلکه خواهان سعادت باش٬ چون سعادت واقعی وجود خارجی ندارد بلکه آغاز آن در قدس الاقداس زندگی است. خودت را با مردم در آمیز.))
جبران خلیل جبران
اشک و لبخند
(خوش خيال كاغذي)
دستمال كاغذي به اشک گفت:
((قطره قطره ات طلاست
يك كم از طلاي خود حراج مي كني؟
عاشقم
با من ازدواج مي كني؟))
اشك گفت:
((ازدواج اشك و دستمال كاغذي!
تو چه قدر ساده اي
خوش خيال كاغذي!
توي ازدواج ما
تو مچاله مي شوي
چرك مي شوي و تكه اي زباله مي شوي
پس برو و بي خيال باش
عاشقي كجاست
تو فقط دستمال باش))
دستمال كاغذي دلش شكست
گوشه اي كنار جعبه اش نشست
گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد
از تن سفيد و نازكش دويد
خون درد
آخرش
دستمال كاغذي مچاله شد
مثل تكه اي زباله شد
او ولي شبيه ديگران نشد
چرك و زشت،مثل اين و آن نشد
رفت اگر چه توي سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمال هاي كاغذي فرق داشت
چون كه در دلش
خودش
دانه هاي اشك كاشت.
سلام دوستای خوبم٬ اول از همه سال نو رو به همتون تبریک میگم و برای همتون آرزوی سالی سرشار از موفقیت و همراه با دلی خوش را در کنار خانواده هاتون آرزومندم و امیدوارم همیشه دلاتون آسمونی و صاف و سبز باشه![]()
این شعری که می بینید این پایین نوشتم ماله یه آهنگ که من حالا نمی دونم چرا خیلی دوسش دارم و چون من کد آهنگشو که ماله نیما چشم آذین هستش رو نتونستم پیدا کنم برای همین متنشو نوشتم و گذاشتم این جا و غرض از این که این بار من برخلاف گذشته توضیحی نوشتم اینه که بعضیا براشون سو تفاهم پیش نیاد که فردا یا پس فردا ازم بپرسن اینا چیه و از این جور حرفا
می خواستم بگم هیچ غرضی و احساسی پشت این نوشته نیست و والسلام و من فقط چون از این آهنگ خوشم اومده نوشتمش هر چند قشنگی این اهنگ اصلا با متنش معلوم نمیشه!(الان یکی میاد بهم میگه از یه چی خوشت میاد حالا چرا همه جا هوار می زنی!!!![]()
)
آرزومند آرزوهایتان- هانیه![]()
باز هم آمدی تو بر سر راهم
آی عشق ! می کنی دوباره گمراهم
دردا! من جوانی را به سر کردم
تنها٬ از دیار خود سفر کردم
دیری است قلب من از عاشقی سیر است
خسته از صدای زنجیر است
خسته از صدای زنجیر است
دریا! اولین عشق مرا بردی
دنیا! دم به دم مرا تو آزردی
دریا! سرنوشتم را به یاد آور
دنیا! سرگذشتم را مکن باور
من غریبی قصه پردازم
چون غریقی غرق در رازم
گم شدم در غربت دریا
بی نشان و بی هم آوازم
می روم شب ها به ساحل ها
تا قیامت خلوت دل را
روی موج خسته دریا
می نویسم اوج غم ها را
دریا! اولین عشق مرا بردی
دنیا! دم به دم مرا تو آزردی
دریا! سرنوشتم را به یاد آور
دنیا! سرگذشتم را مکن باور
آري بهار آرزوها
بوشو حس مي كني؟ آره درست شنيدي بوشو! اگه شامه ي قوي داشته باشي بوشو حس مي كني. وقتي كه صبح از خواب ناز پا شدي، پنجره اتاقتو باز كن. چشماتو ببند و دستاتو به اندازه يه دنيا باز كن. اون وقت خيلي ساده وجودشو ، آمدنشو حس مي كني. با تمام وجودت مي توني اونو احساس كني و بغلش كني . به سادگي نوشيدن يك ليوان آب گوارا... ولي اي كاش وجود اين بهار فقط فيزيكي نباشه يعني همون بهاري كه سالي يك بار با اومدنش همه ي گرد و غبار شهرو با اون باروناي قشنگش از بين مي بره و همه چيزو همه جا را پاك و زيبا و باطراوت مي كند.بهاري كه با اومدنش همه چيز تازه و نو مي شه. بهاري كه فصل تولده، تولد دوباره طبيعت و شايد تولد دوباره انسان ها ! كاش اين بهار فقط تولد دوباره ي طبيعت نباشه. تولد دوباره ما انسان ها هم باشه. يعني ما سعي كنيم كه با تغيير فصل و سال آدم ديگه اي باشيم، به قول هايي كه به خودمون و ديگران داديم عمل كنيم و بهتر از هميشه و قبل بشيم. سعي كنيم همان طور كه بهار با اومدنش گردوغبارو از همه جا پاك مي كنه ما هم دل هامونو از هر چي غم و كينه و گرد و غبار پاك كنيم. سرماي زمستا نو دور بريزيم و كاري كنيم كه گرد و غبار دلمون پاك بشه و دلاي شيشه اي مون مثل آينه برق بزنه و صاف و زلال بشه. ما هم سبز بشيم ،مثل بهار، به رنگ طبيعت. دلامونو پر كنيم از صفا و عشق و محبت. اگه تو روزاي سرد زمستوني دلي رو از روي يه اشتباه كوچك شكستيم بريم و دوباره اونو به دست بياريم. بريم و به دوستامون يه سلام دوباره بكنيم و پيام آور مهر و محبت باشيم و كاري كنيم كه همه جا پر بشه از شادي و محبت، از سرور و آواز، از ترانه ي عشق و دوستي. اون وقته كه ديگه همه جا بهاري ميشه. همه جا بوي بهار و تازگي مياد. همه جا سبز ميشه حتي تو. آره! تو هم سبز مي شي و گويي يك تولد دوباره پيدا مي كني و اون موقع است كه احساس طراوت و شادابي مي كني ، درست مثل شكوفه هاي بهاري كه به اميد بارور شدن و به كمال رسيد و دست يابي به اوج به بهار سلام مي كنند. سلامي دوباره و نو. يك سلام با بو و رنگي تازه. يك سلام با تمامي وجود. و سلامي هم از طرف من به تو دوست خوبم. به تويي كه متولد هر روزي از اين سال نو و قشنگي و همين الان اضافه شدن يك بهار به بهاراي عمرتو و طلوع بهاري ديگر از عمرت را تبريك مي گويم و اميدوارم هميشه بهاري باشي و سرسبزآرزومند آرزوهايتان – هانيه بهشتي![]()
بپر – پرنده ی من !
تو ٬ ای پرنده ی آزاد شاد صحرا گرد !
بپر٬ فدای پرت !
چو می کنی پرواز-
درون آینه ی چشم گریه آلودم –
هزار رنگ شود ٬ رنگ بال پروازت.
دلم چو باغ ٬ کند –
گل صدای دلاویز و ناز آوازت.
بپر ٬ پرنده ی من !
در آن زمان که به گل ها و چشمه ها برسی
در آن زمان که برآیی به ابرهای بلند –
و یا به جنگل دور –
در آن دقیقه ٬ که با عطر پونه ٬ هم نفسی-
در آن زمان که به دوش نسیم٬ می رقصی-
در آن زمان که رها می شوی به بستر باد-
در آن زمان که به یاد گریز از قفسی-
در آن حلاوت پرواز ٬ یاد کن ز کسی!
کسی که سخت شکسته بال پروازش
کسی که رفته ز خاطر٬ طنین آوازش.
تو ای پرنده ی هم آشیان٬ خداحافظ!
فدای سرت!
چو می روی به سفر-
کنار برکه ی روشن٬میان جنگل سبز-
بخوان و عکس مرا هم٬ درون آب ببین!
به باغ های پرواز گل٬ چو می روی در خواب-
درون بستر رنگین٬مرا به خواب ببین!
گمان مدار که از یاد من ٬ توانی رفت
در آفتاب٬ چو پر می زنی٬ حضور مرا-
چو ذره های معلق٬ در آفتاب ببین!
تو ٬ ای پرنده ی شاد!
در آن زمان که رها می شوی به بستر باد!
دمی به یاد بیاور حکایت صیاد.
بپر٬ فدای پرت!
چو می پری آزاد –
به هر کجا که رسیدی٬ مرا مبر از یاد!
ز بیستون چو گذر می کنی و می شنوی-
صدای خنده ی شیرین و فرهاد
بخند و گریه ی تلخ مرا مبر از یاد.
برو ٬ پرنده ی شاد !
بخوان ٬ ترانه ی آزادی ات مبارک باد !![]()
صبحدم مرغ سحر با گل نوخاسته گفت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شيعيان در سر هواى نينوا دارد حسين
خون دل با كاروان كربلا دارد حسين
از حريم كعبه و جدش به اشكى شست دست
مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسين
بردن اهل حرم دستور جدش مصطفى است
ورنه اين بى حرمتى ها كى روا دارد حسين
آب خود با دشمنان تشنه قسمت مى كند
عزّت و آزادگى بين تا كجا دارد حسين
دشمنش هم آب مى بندد به روى شاه دين
داورى بين با چه قوم بى حيا دارد حسين
دشمنانش بى امان و دوستانش بى وفا
با كدامين سركند مشكل دوتا دارد حسين
رخت و ديباج حرم چون گل به تاراجش برند
تا به جايى كه كفن از بوريا دارد حسين
اشك خونين گو بيا بنشين به چشم شهريار
كاندرين گوشه عزاى بى ريا دارد حسين

یادش بخیر
دوباره زمستون با اون سرماش و برفای قشنگش از راه رسید و به ما نوید روزای زیبایی که در پیش خواهیم داشتو داد.
دیشب شب یلدا بود٬ شبی که که واسه همه سرشار از خاطره های شیرینه.شبی به یاد ماندنی و زیبا ولی شاید واسه همه این طور نباشه! چون واسه بعضیا من جمله من این شب با تموم زیبایهاش و قشنگیاش یه دلتنگی عجیبم داره! چون تداعی کننده ی خاطرات شیرین گذشتست که با یادآوری اونا بی اختیار اشک تو چشای آدم حلقه می زنه و بی اونکه بهش اجازه بدی جاری میشه و امان از این اشک که آدمو رسوا می کنه! دیشب همه گل می گفتن و می خندیدن ولی من فکرم یه جای دیگه بود٬ تو گذشته هایی که خیلیم دوسشون دارم سیر می کردم چون برام خیلی عزیزن. یاد وقتی کوچک تر بودم و شب یلدا که میشد ذوق و شوق داشتم که هر چه زودتر برم خونه ی مادربزرگم و اونم مثل همیشه سر تا پامو غرق بوسه کنه و نوازشم کنه و مثل همیشه با یه کادوی خیلی خوشگل تو این شب منو غافل گیرم کنه.
آخ که دیگه این شبا بدون وجود نازنینش برام لطفی نداره! یادم نمیره اون شبای قشنگی که همه ی فامیل اون جا جمع بودن و سفره های به چه بزرگی اونم با دست پخت بی نظیر مامانی(مادربزرگم) پهن میشد. وای که چه صفایی داشت وقتی نوبت به فال حافظ می رسید!
یادش بخیر! انگار همین دیروز بود. هی چی زمان رو به جلو میره و میگذره با رفتن بزرگای فامیل حس می کنم داره از صفا و صمیمیت جمعای ما کم میشه!آخه به نظر من اونا برکتای زندگی ما و موهبت های الهی هستند.
مامانی چقدر دلم واست تنگ شده . دیشب جای خالیتو همه جای خونه حس می کردم.دیشب با یاد تو خوابیدم و با چشمای تر شده از اشک به خواب رفتم و تو مثل همیشه تنهام نذاشتی و منو اینقدر دوست داشتی که اومدی تو خوابم! ازت ممنونم که اومدی پیشم! مامانی خیلی دوست دارم. چه صفایی داشت وقتی دیشب مثل قدیما با هم قرآن خوندیم. آخ مامانی الان کجایی؟؟؟ راستی حجت قبول باشه امسال بالاخره به آرزوی همیشگیت رسیدی و حاج خانم شدی٬ یادم نمیره قبل از این که از پیشمون بری ازم پرسیدی از مکه چی برات سوغاتی بیارم؟ مامانی سوغاتی یادت نره!هفته ی دیگه هم عیده سیداست٬ مامانی عید تو هم هست٬ عیدی من یادت نره ها! من منتظرم!
عمر آدم چه زود میگذره! دیشب بلندترین شب سال بود و همه با شادی به استقبالش رفتیم ولی اونم تموم شد و شبای یلدای دیگه هم پشت سر هم میان و میرن و این عمر ما آدماست که داره مثل برق و باد میگذره! تنها درسی که از این شب گرفتم این بود که قدرشو بدونم حتی الان که اونایی که دوسشون داشتم همشون پیشم نیستن ولی باید قدر اونایی که هستون بدونم و سعی کنم بیشتر پیششون باشم مثل بابا بزرگم٬ مامانم ٬ بابام و....
راستی شب یلدای شما چه طور بود؟ خوش گذشت؟ به من که با تموم دلتنگیاش خیلی خوش گذشت مخصوصا وقتی مامانم برای فال حافظ گرفت که الحق چه زیبا سخن میگه این شیخ شیرازی.
امیدوارم به همتون خوش گذشته باشه و همتون تونسته باشید خودتونو برای خوش آمد گویی به یه زمستون سرد و زیبا آماده کنید.


